اوراکل(2جلدی)
Oracle
نویسنده کتاب
هما پوراصفهانی
ناشر کتاب
انتشارات سخن
مترجم کتاب
ویژگی های اوراکل(2جلدی)
| کد کتاب : | 23260 |
|
شابک : |
978-9643729677 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
1042 |
|
سال انتشار شمسی : |
1402 |
|
سال انتشار میلادی : |
2019 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
8 |
|
: |
24 خرداد |
|
تعداد جلد : |
2 |
850,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی اوراکل(2جلدی)
معرفی اوراکل(2جلدی)
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
هما پور اصفهانی، نویسنده ی جوان ایرانی که با آثار آرمان گرایانه و رمانتیک در بین مخاطبان جا باز کرده است در جدید ترین اثر خود به نام اوراکل، این بار فضای عاشقانه اش را با ژانر جنایی آمیخته و یک داستان پلیسی از فرار مردی جوان را ارائه می کند. مرد که تاجری بزرگ و موفق است، به سر به نیست کردن همکار خود محکوم می شود و برای پیدا کردن مدرکی جهت اثبات بی گناهی اش، پیش از دستگیر شدن به وسیله ی پلیس، پا به فرار می گذارد. در این بین همسر او که خواهان متارکه است، دست به تعقیبش زده و می خواهد با تهدید و ارعاب او را وادار به متارکه کند. اما قضیه به این سادگی پیش نمی رود و این داستان با پستی بلندی های مبهم خود در دو جلد، ذهن خوانندگان را درگیر خود می کند.
تحریرهایی موجز از کتاب اوراکل(2جلدی)
مهراد خداحافظی ای زیر لب گفت و از خانه مرد بیرون زد. دری را که داخل کوچه باز می شد با استرس تمام باز کرد. دیگر خبری از نور گردان نبود، ولی همین که سرش را بیرون برد و سمت راستش گردن کشید ماشین پلیس را با دو سرنشین جلوی در ویلایشان دید. تیز نگاهشان کرد. نگاه هر دو نفر آن ها جایی سمت پشت بام ویلایشان بود. شانس آورده بود که همان ابتدا پشت بام را محاصره نکرده بودند. باید قبل از این که دیده می شد بین شمشادهای روبه رویش می دوید و از چندین قسمت پر از شمشاد و چمن نیمه خشک شده رد می شد و می رسید به دیوار شهرک. از روی دیوار شهرک رفتن هم خودش مصیبتی بود. دوان دوان خودش را به شمشادها رساند. آنجا دیگر جایش امن بود. ترسش فقط از دیوارها و دوربین و نگهبان شهرک بود. برای خارج شدن بی دردسر از شهرک باید یک غلطی می کرد. شماره نگهبان را داخل گوشی اش داشت؛ اما تماس گرفتن با خط جدیدش زیاد به نفعش نبود. شاید روزی نگهبان هوس می کرد او را بفروشد. برای همین هم بی خیال این که خودش تماس بگیرد، شماره مهربان را گرفت. بوق اول به دوم نرسیده مهربان ترسیده جواب داد:
ــ چی شد مهراد؟ رفتی؟
مهراد با صدایی آهسته گفت:
ــ چه جوری برم مهربان؟ روی دیوارها دوربینه. این نگهبانه سه سوته می بینه منو! تازه بخوام از در شهرکم برم بیرون احتمالش زیاده که اونجا هم پلیس وایساده باشه.
مهربان چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید. فکر اینجایش را نکرده بود. بعد از چند لحظه فکری در سرش جرقه زد و گفت:
ــ من درستش می کنم. وایسا چند دقیقه دیگه بهت زنگ می زنم.
مهراد به مهربان ایمان داشت. برای همین هم بی حرف تماس را قطع کرد و همان جا منتظر مهربان ایستاد. داشت یخ می زد. قلبش هم از شدت استرس و غصه چیزی به پاره پاره شدنش نمانده بود. حتی نمی توانست اتفاقی را که افتاده بود باور کند! پس چه طور قرار بود زیر بار چنین چیزی برود؟ دلش می خواست فریاد بزند، آن قدر که حنجره اش به یغما برود. سردش بود اما دیگر سرما را حس نمی کرد. فقط به او فکر می کرد… به او که می گفتند دیگر نیست! دسته ساک را محکم تر بین انگشتانش فشرد

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.