گیله مرد
Gile mard
نویسنده کتاب
بزرگ علوی
ناشر کتاب
انتشارات نگاه
مترجم کتاب
ویژگی های گیله مرد
| کد کتاب : | 8160 |
|
شابک : |
9789646736122 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
208 |
|
سال انتشار شمسی : |
1403 |
|
سال انتشار میلادی : |
2019 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
15 |
|
: |
10 آبان |
195,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی گیله مرد
معرفی گیله مرد
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
داستان گیله مرد حکایت زندگی دهقانی روستایی است که در جنگل های گیلان اتفاق می افتد. او یک مبارز شورشی است که علیه ستم های حاکم قیام کرده و همسر او به دست ماموران کشته شده است. داستان در دو بخش بیرون و درون اتفاق می افتد. بخش بیرون از تعاملات دو ماموری که گیله مرد را به پاسگاه می برند تشکیل شده که یکی از آن ها بد ذات است و با کنایه و توهین گیله مرد را می آزارد. دیگری اما ساکت است و زندانی را در سکوت همراهی می کند. این خاموش بودن مامور دوم خود برای گیله مرد آزار دهنده است.
بخش درونی رمان درون ذهن گیله مرد سپری می شود و به افکار او درباره ی صغرا، همسر محبوبش که بی گناه کشته شد و طفل شش ماهه ای که با مرگ مادر در کومه جا مانده و سرنوشت نامعلومی دارد، می پردازد. افکار گیله مرد بین گرفتن انتقام صغرا و پیدا کردن راه فرار برای بازگشت پیش فرزندش در جریان است.
همزمان با ورود این سه نفر به قهوه خانه ای که بین راه قرار دارد، مردی بلوچ که به اجبار به گیلان فرستاده شده و از خانواده ی خود دور افتاده است با گیله مرد مواجه می شود و گفت گوی این دو نفر داستان را در مسیری خواندنی و گیرا هدایت می کند.
این روایت جذاب از داستان دو تفکر شورشی و انقلابی و در عین حال تضاد طبیعت و خوی آن ها یکی از مهم ترین آثار در ادبیات داستانی ایران محسوب می شود.
تحریرهایی موجز از کتاب گیله مرد
صدایی که از جنگل می آمد، شبیه ناله ی صغرا بود، درست همان موقعی که گلوله ای از بالا خانه ی کومه ی کدخدا، در تولم به پهلویش خورد.
صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون کشید…
«نمی خواهی فرار کنی؟»
«نه!»
بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع کرد. او تصمیم داشت با این ها حرف نزند. چون این را شنیده بود که با مامور نباید زیاد حرف زد. این ها از هر کلمه ای که از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه می گیرند. در استنطاق باید ساکت بود. چرا بی خودی جواب بدهد. امنیه می خواست بفهمد که او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی دهد.
«ببین چه می گم!» صدای گرفته و سرماخورده ی بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می کرد، ولی در اتاق سکوت وحشتزایی حکمفرما بود. گیله مرد نفسش را گرفته بود.
«نترس!»
گیله مرد می ترسید. برای اینکه صدای زیر بلوچ که از لای لب و ریش بیرون می آمد، او را به وحشت می افکند.
«من خودم مثل تو راهزن بودم.»
بلوچ خاموش شد. دل گیله مرد هری ریخت پائین، مثل اینکه اینها بویی برده اند. «مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ می گوید، میخواهد از او حرف دربیاورد.
هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش کرد. آهسته تر سخن گفت: «امروز صبح که تو کروج تفتیش می کردم…»
در تاریکی صدای خش و خش آمد، مثل اینکه دستی به دسته های برگ توتون که از سقف آویزان بود، خورد.
«تکان نخور می زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید کننده بود. گیله مرد در تاریکی دید که امنیه بطرف او قراول رفته است.
«بنشین!»
دهاتی نشست و گوشش را تیز کرد که با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا کلماتی را که از دهان امنیه خارج می شود، بشنود. بلوچ پچ پچ می کرد.
«تو کروج -می شنوی؟- وسط یک دسته برنج یه تپونچه پیدا کردم. تپونچه رو که می دونی مال کیه. گزارش ندادم. برای آنکه ممکن بود که حیف و میل بشه. همراهم آورده ام که خودم به فرمانده تحویل بدم، می دونی که اعدام روی شاخته.»
سکوت. مثل اینکه دیگر طوفان نیست و درختان کهن نعره نمی کشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعره ها و هیاهو و غرش و ریزش ها را می شکافت.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.