کتاب مثل بیروت بود
Mesl-e Beirut Bood
نویسنده کتاب
زهرا اسعد بلنددوست
ناشر کتاب
انتشارات کتابستان معرفت
مترجم کتاب
ویژگی های کتاب مثل بیروت بود
کد کتاب:
37447
شابک:
978-6226837545
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
356
سال انتشار شمسی:
1404
سال انتشار میلادی:
2020
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
8
325,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب مثل بیروت بود
معرفی کتاب مثل بیروت بود
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب مثل بیروت بود
“زهرا اسعد بلنددوست”، مانند کار دیگر خود، انتخاب کرده که این مسیر سخت را طی کند و تا آنجا که ممکن است تخیلات خود را در اختیار داستان قرار دهد و حقایق را بدون تلاش برای دستیابی به نفعی از آن ها بیان کند.
سارا، همسر یکی از شهدای مدافع حرم و راوی داستان، دوست جدید زهراست. غربت و انزوا و همچنین این واقعیت که دیگران او را درک نمی کنند، زندگی سارا را ویران کرده است. او زیر بار این همه سختی تحملش را از دست می دهد و به همسر شهیدش ملحق می شود.
هر چند این همه ماجرا نیست. برادر سارا که اسمش دانیال است و اکنون به سپاه پاسداران ملحق شده ، به طرز مرموزی ناپدید می شود. خبر کشته شدن وی توسط اعضای سپاه پاسداران در رسانه ها پخش می شود و فضایی مبهم ایجاد می کند. در همین حال ،زهرا که پدر و برادرش سپاهی هستند، با فردی ناشناس روبرو می شود که او را به ماجراهای پیچیده ای می کشاند.
شخصیت های کتاب “مثل بیروت بود” نیز زنده و قابل لمس هستند و این زندگی و شور حیات، تنها محدود به نفس کشیدنشان نیست، بلکه آن ها با انتخاب ها و تصمیماتشان زنده اند و شناخته می شوند. در بخش هایی از داستان با انتخاب های دشواری روبرو می شوند که یکی از جنبه های جذاب داستان “مثل بیروت بود”، همین انتخاب سختی است که آن ها باید بین بد و بدتر می داشتند. تصمیماتی که هیجان داستان را به اوج می رسانند و لحظه به لحظه حقایق ناگفته را آشکار می کنند.
درباره نویسنده کتاب زهرا اسعد بلنددوست

خلاصه هایی از کتاب مثل بیروت بود
با سری در مرز انفجار، زیر پتو خزیدم. دلم بی خیالی چند هفته قبل را می خواست. صدای پیام تلگرام بلند شد. بی رمق، گوشی را از زیر تخت برداشتم. همان ناشناس بود. بغض سیب شد و در گلویم غلتید. کاش دست از سر زندگیم برمی داشت. مضطرب پیام را گشودم: «اینکه واسه یه منافق زادهٔ مریض سوپ ببری هم رأفت اسلامی محسوب می شه؟!»
حالم بد بود، بدتر شد. او می دانست، او باز هم همه چیز را می دانست. اما چطور؟! من که در تمام طول مسیر، شش دانگ حواسم را به اطراف سند زده بودم. صدای ضربان قلبم را به گوش می شنیدم.
«تو این چیزها رو از کجا می دونی؟ تعقیبم می کنی؟»
پیام آمد:
«من خیلی چیزها رو می دونم؛ مثلا معنی ستون پنجم رو خیلی خوب می فهمم یا مثلا خوب می دونم اون توله منافق مأموریتش چیه و چه خوابی واسه حاج اسماعیل دیده.»
او چه می خواست بگوید؟! در عین واضح بودن، حرف هایش برایم قابل فهم نبود.
«منظورت از این حرف ها چیه؟ منظورت از ستون پنجم و توله منافق کیه؟ چه مأموریتی، چه خوابی؟ اصلا این ها چه ربطی به پدر من داره؟!»
پاسخ داد: «خودت رو به خنگی نزن. می دونی دقیقا دارم در مورد کی حرف می زنم. همهٔ این ها به پدرت ربط داره، چون پدرت حاج اسماعیله و جزء معدود افرادیه که از یه راز محرمانه باخبره.»
راست می گفت؛ پدر نظامی بود و سینه اش مالامال از اسراری که هر کدامشان قیمتی برابر با جانش داشتند اما این بازی به حکم کدامین راز سربه مهر می چرخید که مرد موطلایی قصد نارو زدن داشت؟ اصلا مگر دانیال در این بازی می گنجید؟
«چرا باید حرفت رو باور کنم؟ از کجا معلوم که داری راست می گی؟»
چند عکس ارسال کرد؛ عکس هایی از همان پیرمرد شیک پوش که آشنایی اش در حافظه ام می کوبید اما چیزی بر خاطرم نمی نشست.
«با دقت به عکس های این پیرمرد نگاه کن. به نظرت جایی ندیدیش؛ مثلا تو آلبوم های مادر سارا؟ یا شبیه به کسی نیست؛ مثلا دانیال؟»
آب دهانم را دردناک قورت دادم. روح قصد پرواز از تنم داشت. آری! آن مرد را در عکس های کودکی سارا و در حوالی چهرهٔ مرد موطلایی دیده بودم. اما… اما امکان نداشت. سارا خودش گفته بود که پدرش جان به عزرائیل تسلیم کرده و برچسب میت گرفته. حالا این هیبت زنده را باید به حساب کدام دم مسیحایی می گذاشتم که شیطان را به حیاط زندگی ام هل داده بود.
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.