کتاب روایت های هولناک 1
(عمو مونتاگ)
Uncle Montague's Tales of Terror
نویسنده کتاب
کریس پریستلی
ناشر کتاب
انتشارات پیدایش
مترجم کتاب
سیما تقوی
ویژگی های کتاب روایت های هولناک 1
کد کتاب:
41239
شابک:
978-6222440442
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
238
سال انتشار شمسی:
1403
سال انتشار میلادی:
2007
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
2
179,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب روایت های هولناک 1
معرفی کتاب روایت های هولناک 1
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ
کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ نوشته نویسنده ای مشهور به نام کریس پریستلی است.
عمو مونتایگ در خانه ای بزرگ تنها زندگی می کند ، اما دیدارهای منظم برادرزاده اش ، ادوارد ، به وی این فرصت را می دهد تا ترسناک ترین داستان هایی را که می داند برای او بازگو کند.
با گسترش هر داستان ، مشخص می شود که چیزی شوم در این رمان وجود دارد.
الگویی از زندگی های جوان به بیراهه کشیده شده به وحشتناک ترین روش های ممکن پدیدار می شود. اشباحی رعب آور محیط سرد و تاریک خانه را در بر می گیرند.
ادوارد جوان شروع به تعجب می کند که عمو مونتایگ چگونه این داستان های شنیع را می داند و در نهایت متوجه می شود که زندگی عموی مرموزش جنبه تاریک تری هم دارد.
این اثر داستانی هوشمندانه نوشته شده توسط کریس پریستلی کاملا مخاطب را با خود همراه میکند. گویا عموی مرموز در این رمان حکم یک راوی پیر را دارد که قرار است تمام توان خودش را برای ترساندن ما مصرف کند. واقعا او از روایت این گونه داستان ها چه قصدی دارد؟
درباره نویسنده کتاب کریس پریستلی
او به عنوان تصویرگر برای طیف گسترده ای از مشتری ها کار می کرد و کارهای او به طور مرتب در The Times ، The Listener و The Observer ظاهر می شد. او همچنین به طور خلاصه به عنوان طراح پوستر برای تئاتر رویال دربار و دیگران کار کرد.
ویژگی های کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ
- نامزد جایزه کتاب منچستر سال 2009
- نامزد جایزه ادبیات نوجوان آلمان سال 2011
- نامزد نشان کارنگی سال 2009

خلاصه هایی از کتاب قصه های ترسناک عمو مونتاگ
از آن دروازهی دولنگه اصلا خوشم نمی آمد. فترش خیلی محکم بود و عمو هیچ وقت آن را به موقع روغن کاری نمی کرد. بگذریم. من هروقت از آن دروازه رد می شدم، ترس عجیبی سراغم می آمد و احساس می کردم دارم لای آن گیر می کنم. درست همان لحظه ای که ترس در دلم افتاده بود، خیال می کردم انگار چیزی از پشت سر به طرفم می آید.
البته با سرعت تمام، لنگهی غژغژوی دروازه را عقب کشیدم و به زور از لای آن رد شدم، هر دفعه با دیدن جنگل که در آن سوی دیوار کوتاه سنگی، درست مثل سابق بود، نفس راحتی می کشیدم. با وجود این، در همان حال و هوای کودکی، به محض آنکه از حصار رد می شدم، دوباره به پشت سرم نگاهی می انداختم به امید آنکه – یا از ترس آنکه – کسی یا چیزی آن طرف باشد؛ ولی هرگز کسی نبود.
البته گاهی هم چند نفری آن دور و بر بودند. بچه های روستا گاهی در آن اطراف مخفی می شدند. نه من با آنها کاری داشتم، نه آنها با من. مدرسه ی من با آنها فرق داشت، نه اینکه بخواهم بژ بدهم، ولی اصلا دنیای من با آنها فرق می کرد.
بعضی وقتها آنها را میان درختان میدیدم. آن روز هم دیدم. نزدیک نیامدند و حرفی هم نزدند، ساکت میان سایه ها ماندند، معلوم بود می خواستند مرا بترسانند و موفق هم شده بودند، اما خودم را محکم گرفتم تا نفهمند ترسیده ام، وانمود کردم هیچ کدام را ندیده ام و به راهم ادامه دادم
حصار از انبوه علف های بلند و درهم برهم پوشیده شده بود و گرزهای قهوه ای و خشکیدهی خار از همه جای آن در آمده بود. همان طور که از مسیر علف های زیر پا له شده به طرف دروازهی باغ می رفتم، دیدم چیزی شبیه خرگوش با قرقاول در لابه لای علفها دوید.
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.