کتاب خمره
Khomreh
نویسنده کتاب
هوشنگ مرادی کرمانی
ناشر کتاب
انتشارات معین
مترجم کتاب
ویژگی های کتاب خمره
کد کتاب:
37147
شابک:
978-9641650430
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
150
سال انتشار شمسی:
1404
سال انتشار میلادی:
2004
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
25
150,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب خمره
معرفی کتاب خمره
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب خمره
“هوشنگ مرادی کرمانی” به عنوان یک قصه گوی سنتی، توانسته به خوبی در قامت این نقش ظاهر شود و قصه های خود را در ذهن مخاطب ایرانی ماندگار کند. او برای کودکان قصه می گوید و چون زبان قصه گویی اش ساده و قابل لمس است، به راحتی جای خود را در دل خواننده و شنونده باز می کند. قصه ی “خمره” نیز، یکی از آن داستان های قابل لمس “هوشنگ مرادی کرمانی” است که بسیاری از ایرانیان با محیط و فضای آن آشنا هستند.
“خمره” در یک روستای ناشناخته اتفاق می افتد که در آن فقر، به عنوان یک مساله ی اصلی و بنیادی زندگی ساکنین را تحت تاثیر قرار می دهد. فقری که نه فقط در خانه، بلکه در جامعه ی روستا نیز گردن کشی می کند و این بار یقه ی بچه های مدرسه را گرفته است. “خمره” منبع آب مدرسه است و بچه ها، چه فقیر و چه دارا، همه باید از آن آب بخورند، بنابراین وقتی “خمره” دچار مشکل می شود، این فقر سیستماتیک دامن همه ی بچه ها را می گیرد. “هوشنگ مرادی کرمانی” در این اثر هم به زیبایی از سختی هایی می نویسد که متوجه کودکان است اما معمولا در داستان هایی که برایشان نوشته شده، اثری از آن به چشم نمی خورد.

خلاصه هایی از کتاب خمره
خمره شیر نداشت. لیوانی حلبی را سوراخ کرده بودند و نخ بلند و محکمی بسته بودند به آن. بچه ها لیوان را پایین می فرستادند، پر آب که می شد، بالا می کشیدند و می خوردند؛ مثل چاه و سطل.
بچه هایی که قدشان بلندتر بود، برای بچه های کوچولو و قد کوتاه لیوان را آب می کردند. زنگ های تفریح دور خمره غوغایی بود. بچه ها از سر و کول هم بالا می رفتند. جیغ و ویغ و داد و قال می کردند و می خندیدند و لیوان را از دست هم می قاپیدند. آب می ریخت روی سر و صورت و رخت و لباسشان. گریه کوچولوها در می آمد، و سر شکایت ها باز می شد:
-آقا….. آقا، اسماعیلی آب ریخت تو یقه من.
آقا، احمدی نمی گذارد ما آب بخوریم.
آقا…. این دارد نخ آبخوری ما را می کشد، می خواهد پاره اش کند.
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.