کتاب احتمالا گم شده ام
I'm probably missing
نویسنده کتاب
سارا سالار
ناشر کتاب
انتشارات نشر چشمه
مترجم کتاب
ویژگی های کتاب احتمالا گم شده ام
کد کتاب:
11760
شابک:
9789643625429
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
143
سال انتشار شمسی:
1404
سال انتشار میلادی:
2009
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
19
195,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب احتمالا گم شده ام
معرفی کتاب احتمالا گم شده ام
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب احتمالا گم شده ام
راوی همه ی اینها را به یاد می آورد او اکنون مادری است که طی یک روز به روایت داستان می پردازد.در این داستان با شخصیت های زیادی طرف نیستیم و در کنار راوی، کسی به نام «گندم»، حضور دارد؛ چیزهایی از او دستگیرمان می شود و در تمام بخش های کتاب، به غیر از بخش پایانی، برایمان این سوال پیش می آید که او کیست. من چند نقد متفاوت از این کتاب خوانده ام و در یکی از آن ها اشاره شده بود که به طور مشخص واضح نیست که گندم، همان راوی قصه است یا نه. برخی از ماجراهایی که از راوی می شنویم، مثل رفتت و آمد به خانه گندم، باعث می شود چنین تردیدی وجود داشته باشد. و اینکه در صحبت با روانشناس هم گندم را دوستش نقد و بررسی می کند؛ دکتر در جایی که راوی ماجرای خودش، فرید رهدار و گندم را تعریف می کند، می گوید: «یعنی سه تایی تان را گرفتند؟»
احتمالا گم شده ام در محافل ادبی نقد های مثبتی دریافت کرده است و جایزه ی هوشنگ گلشیری را نیز به دست آورده است.
درباره نویسنده کتاب سارا سالار
ویژگی های کتاب احتمالا گم شده ام
- برنده ی جایزه ی بهترین رمان اول سال 1389 از بنیاد گلشیری

خلاصه هایی از کتاب احتمالا گم شده ام
فکر می کنم چه عجب! بعد از مدت ها خودم را از قید و بند این که به کسی توضیح بدهم نجات داده ام… خنده دار است، خودم را از قید و بند این که به بتول خانم توضیح بدهم نجات داده ام، خودم را نجات داده ام، خودم را… صدای در را می شنوم که محکم به هم می خورد… اگر مجبور نبودم دنبال سامیار بروم، حتما تمام روز همین جا دراز می کشیدم… گندم می گفت برای دراز کشیدن و فکر کردن و فاتحه ی یک روز را خواندن باید بهم درجه ی دکترا بدهند…
خودم را می رسانم به میز آرایشم. پشت چشمم کبودتر از آنی است که بشود راحت قایمش کرد. تند تند آرایش می کنم… مانتو و شلوارم را می پوشم و روسری ام را سرم می کنم… تند تند کیف و موبایل و عینک و بطری کوچک آبم را برمی دارم و از در می زنم بیرون… بالا چند لحظه ای جلو پله ها می ایستم و بعد تمام پله ها را می دوم پایین، تمام این ده طبقه را… پایین عین گوسفندی که همین الان خرخره اش را بریده باشند به خرخر می افتم. همان جا کنار دیوار می
نشینم و نفس می کشم… یاد گندم می افتم که همیشه با داشتن از پله های خوابگاه می دوید بالا، یا می دوید پایین. به قول خانم حکیمی هیچ وقت نمی توانست مثل بچه ی آدم از این پله ها بالا و پایین برود. نفسم که جا می آید می روم توی حیاط… بوی مهر همیشه دلم را مالش داده؛ اما امسال فقط دلم را مالش نمی دهد، دلم را از جا می کند. روی برگ های زرد و قرمز و قهوه ای توی باغچه راه می روم و سعی می کنم به صدای خش خش شان گوش کنم… دوباره دلم سیگار می خواهد؛ اما می دانم اگر سیگار داشتم و می کشیدم، حتما همین جا روی همین
برگ ها بالا می آوردم.
دکتر پرسید: «کی با گندم آشنا شدی؟» گفتم: «سال اول دبیرستان.»
قبل از این که سر و کله ی کسی توی حیاط پیدا شود، می روم توی پارکینگ. ماشین توی پارکینگ نیست. دلم هری می ریزد پایین… چند لحظه ای فکر می کنم تا یادم بیاید دیشب ماشین را نیاورده ام تو. وقتی کیوان هست امکان ندارد حتا یک شب ماشین را توی کوچه بگذارد.
سوار می شوم… کمربندم را می بندم… شیشه را پایین می کشم… در بطری را باز می کنم و یک نفس نصفش را سر می کشم… رادیو را روشن می کنم و راه می افتم…
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.