پست شبانه
Night post
نویسنده کتاب
هدی برکت
ناشر کتاب
انتشارات مانیاهنر
مترجم کتاب
منصوره احمدی جعفری
ویژگی های پست شبانه
| کد کتاب : | 42606 |
|
مترجم : |
منصوره احمدی جعفری |
|
شابک : |
978-6008975755 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
130 |
|
سال انتشار شمسی : |
1399 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
23 خرداد |
33,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی پست شبانه
معرفی پست شبانه
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
این جایزه که در سال 2007 در ابوظبی اهدا شد ، توسط بنیاد جایزه بوکر در لندن پشتیبانی می شود و توسط اداره فرهنگ و جهانگردی ابوظبی تأمین می شود.
هدی برکت در بیروت متولد شد ، در پاریس زندگی می کند و چندین رمان از جمله “سنگ خنده” و “استاد من و معشوق من” را منتشر کرده است.
“پست شبانه” ششمین رمان او است و به فرانسه ترجمه شده است.
به گفته ناشر Actes Sud ، این رمان شامل یک سری نامه های افراد است که “با بدبختی اجتماعی روبرو هستند.”
برکات در شهر بشریه ، مسیحی مارونی ، لبنان ، بزرگ شد و در آنجا زندگی کرد تا زمانی که به بیروت رفت. برکت در رشته ادبیات فرانسه در دانشگاه لبنان تحصیل کرد ، که در 1975 از آنجا فارغ التحصیل شد. در 1975 و 1976 وی در پاریس زندگی می کرد و در آنجا تز دکترای خود را کار می کرد ، اما تصمیم گرفت که هنگام جنگ داخلی لبنان به خانه بازگردد. در این دوره وی به عنوان معلم ، مترجم و روزنامه نگار کار کرد. وی با شاعر محمد العبدالله (به عربی: محمد العبدالله) که در روزهای دانشکده ملاقات کرده بود ازدواج کرد. برکت در این دوره از جنگ همه آثار خود را منتشر کرد. در سال 1985 او اولین قطعه خود را منتشر کرد ، مجموعه ای از داستان های کوتاه به نام Za’irat (“بازدید کنندگان زن”). او در سال 1989 به پاریس بازگشت و از آن زمان در آنجا زندگی می کند. وی در آنجا مجموعه ای از نوشته های مهم را منتشر کرد از جمله هاجرالدهیک (سنگ خنده ، 1990) و اهل الحوا (مردم عشق ، 1993).
تحریرهایی موجز از کتاب پست شبانه
گاهی به نامه هایی فکر می کنم که هرگز به دست صاحبانش نرسید. نامههایی که حالا جایی است که فرستنده اش نمی داند کجاست و چه بر سرش آمده. شاید مثل ورقپارههای سرگردان گوشه و کنار خیابان افتاده اند یا شاید آنها را سوزانده باشند. مردم هم یقین دارند هیچ امیدی برای رسیدن نامههایشان به مقصد وجود ندارد…
شاید هم دست از نامهنگاری کشیدهاند. وقتی قرار است نامه به منطقه ای برسد که با خاک یکسان شده و دیّارالبشری در آن سکونت ندارد، نامه را به چه آدرسی و برای که بنویسند؟ وقتی جنگ تمام شود تا مدتها باید از پی اسم خیابانها بگردند. شاید هم بر حسب آنکه چه کسانی پیروز شدند و بر آن مناطق سیطره یافتند، اسمهای تازهای رویشان بگذارند…
جزئیات داستانش را تا حدود زیادی از یاد برده ام. به هر حال موضوع صحبت فعلا این نیست. موضوع اصلی، البته تقریبا، همان نامه ای است که ذهنم را به خودش مشغول کرده است.
خیلی دلم می خواهد برای مادرم در باره احساساتم در آن لحظه ای بنویسم که کودکی هشت ثه ساله بودم و او مرا تنها توی قطار نشاند، یک قرص نان و دوتا تخم مرغ آب پز به من داد و گفت: «عمو جان در پایتخت منتظرت است. باید بری درست را بخوانی چون از همه برادرهات باهوش تر و با استعدادتری» و گفت: «نترس، گریه نکن…
ولی من قبل از حرکت قطار باید می گفتم که میترسم، باید میگفتم از تنهایی وحشت دارم و باید می گفتم که وجودم یکسر غرق رعب است. من از آنهایی هستم که دوست دارند سر به سر غریبه ها بگذارند و حتی گاه بی بهانه بدم نمی آید دیگران را اذیت کنم. یکسی را که حتی هیچ صنمی هم با او ندارم. خب این هم یک جورش است؛ همیشه افسار تمایلاتم را به دست خودشان می سپارم تا هر کاری دلشان می خواهند بکنند و ابدا اجازه نمی دهم عقلم در این مورد دخالتی بکند برای همین است که گاهی فکر می کنم دشمن شماره یک من همان عقلم است
وقتی قطار راه افتاد و آسمان شولای سیاه شب بر تن کرد دیگر نه می ترسیدم، نه گریه می کردم و غرق شده بودم در بوی گند ژهم تخم مرغ های آب پز، دلم می خواست قرص نان را به طرفی پرتاب کنم اما جرئتش را نداشتم. همین سر صبحی بود که با لگد از خواب بیدارم کرد…. قطار همچنان در دل سیاه شب پیش می رود، چنان که پنداری در تونلی تاریک به درازای بی نهایت فرورفته و تا ابد در مسیر آن خواهد

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.