شاخ دماغی ها
Shakh Damaghi-ha
نویسنده کتاب
عذرا موسوی
ناشر کتاب
انتشارات شهرستان ادب
مترجم کتاب
ویژگی های شاخ دماغی ها
| کد کتاب : | 39840 |
|
شابک : |
978-6008145349 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
174 |
|
سال انتشار شمسی : |
1400 |
|
سال انتشار میلادی : |
2017 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
5 |
|
: |
22 آبان |
55,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی شاخ دماغی ها
معرفی شاخ دماغی ها
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
رمان “شاخ دماغی ها” به قلم “عذرا موسوی” دارای زبانی روان و سهل است و راوی داستان در هر فصل بین نیلوفر و سهیل متناوب است. “سیده عذرا موسوی” نیز با توصیف چیدمان و فضای یک خانه آپارتمانی توانسته حال و هوای نوجوانان امروزی را به تصویر بکشد.
از جمله نکات مثبت و آموزنده رمان “شاخ دماغی ها” میتوان به آموزش برقراری ارتباط با همسایگان و زود قضاوت نکردن اشاره کرد. از آنجایی که روایت همزمان توسط نیلوفر و سهیل بیان میشود، این رمان می تواند برای دختران و پسران به یک اندازه جذاب باشد. داستان می تواند نوجوان را با خود همراه کرده و به دلیل توصیف مناسب احساسات متناقض نوجوانی، توانایی کنترل این احساسات را به او بیاموزد. 23 سه فصل در کتاب وجود دارد که یکی در میان توسط سهیل و نیلوفر تعریف شده است. “شاخ دماغی ها” اثر “عذرا موسوی” دارای فلشبکهای خوب و منظم است و گاهی پردازشهای غیرمنتظرهی نویسنده، خواننده را به ستایش داستان و قلم او وا میدارد.
تحریرهایی موجز از کتاب شاخ دماغی ها
هوففف هنوز نفسم سرجایش نیامده. دست می ذارم روی قلبم، تاپ تاپ می کوبه قفسه سینه ام؛ اون چنان که انگار کف دستمه. خودم هم از حرکتی که زدم، جا خوردم؛ هیچ انتظار چنین رفتاری رو از خودم نداشتم. وقتی فکرش را می کنم، سرم سوت می کشد. نمی دونم چیشد که فکر کردم باید کاری بکنم و خودم رو جلو انداختم. ولی واقعا اگر اتفاقی می افتاد، چه جوابی داشتم که بدم؟
صدای هق هق سینا و ناز و نوازش های نیلو به گوش می رسه. صداشون هی دور و نزدیک میشه. فکر کنم نیلو داره دور هال می گرده تا آرومش کنه. بیچاره بچه حق داره؛ اگه من جاش بودم و تا دم مرگ می رفتم و برمی گشتم، همین حال رو داشتم.
دراز کشیده بودم روی تخت ایمان که زنگ در زدن. تا از جام بلند بشم و بخوام در رو باز کنم، نیلوفر در رو باز کرد. آرمان و ایمان هم پشت سر نیلوفر ایستاده بودن و چشم به چهارچوب در دوخته بودن.
فهرست مطالب کتاب صوتی

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.