سرگشتگی
Bewilderment
نویسنده کتاب
ریچارد پاورز
ناشر کتاب
انتشارات نشر گویا
مترجم کتاب
سامان شهرکی
ویژگی های سرگشتگی
| کد کتاب : | 99311 |
|
مترجم : |
سامان شهرکی |
|
شابک : |
978-6223120817 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
303 |
|
سال انتشار شمسی : |
1401 |
|
سال انتشار میلادی : |
2021 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
5 آبان |
110,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی سرگشتگی
معرفی سرگشتگی
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
رابین، فرزند دوست داشتنی او، خنده دار و پر از فکر و نقشه برای نجات جهان است و همچنان به دلیل اعمال عجیبش و کوبیدن قمقمه فلزی به صورت دوستش نزدیک به اخراج از مدرسه است.
وقتی پسر غیرعادی او، می پرسد «چرا دنیا را خراب می کنیم؟» چه می تواند بگوید؟ و چطور می تواند این جهان را برای او تفسیر کند؟
سیاست در این داستان به هم ریخته و عجیب است، حیوانات بیمار می شوند، غذای انسان ها صنعتی شده است و آتش سوزی بیداد می کند.
جهان این رمان به واقع، سرگشته است.
این رمان ارزشمند، تحسین شده و تقدیر شده در مجامع ادبی جهان و نامزد نهایی جایزهی من بوکر سال 2021 است.
تحریرهایی موجز از کتاب سرگشتگی
«یعنی ممکنه هیچ وقت پیداشون نکنیم؟ تلسکوپ را روی ایوان گذاشته بودیم، در یک شب صاف پاییزی روی لبهٔ یکی از آخرین نقاط تاریک شرق آمریکا. چنین تاریکی خوبی کم پیش می آمد و این همه تاریکی آسمان را روشن می کرد. لولهٔ تلسکوپ را به سمت شکافی بین درختان اطراف کابین اجاره ای گرفتیم. رابین چشمش را از چشمی گرفت – پسر غمگین و تنهای در آستانهٔ نه سالگی ام که با این دنیا مشکل داشت.
گفتم: «دقیقا همینه. ممکنه هیچ وقت پیداشون نکنیم.»
همیشه سعی می کردم حقیقت را به او بگویم، البته اگر آن را می دانستم و خیلی هم ناخوشایند نبود. به هرحال اگر دروغ می گفتم می فهمید.
ـ ولی اونا اونجان، نه؟ شماها ثابتش کردین.
ـ خب، دقیقا که ثابتش نکردیم.
ـ شاید اونا خیلی خیلی دورن. یعنی یک عالمه فضا یا چنین چیزی وجود داره.
وقتی نتوانست منظورش را برساند شانه هایش فرو افتاد. دیگر وقت خواب بود. دستم را روی انبوه موهای خرمایی اش گذاشتم، رنگ او، الی.
ـ اگه اینجا هیچ صدایی به گوشمون نرسه چی؟ این نشونهٔ چیه؟
دستش را بالا آورد. آلیسا همیشه می گفت وقتی او تمرکز می کند می شود صدایش را شنید. چشمانش را تنگ کرد و به درهٔ عمیق درختان خیره شد. با دست دیگرش چانه اش را فشار می داد – عادتش بود. وقتی سخت در فکر فرومی رفت. با چنان قدرتی که مجبور شدم بگویم بس کند.
-رابی، هی!
دستش را برداشت تا من را آرام کند. حالش خوب بود. فقط می خواست در تاریکی به آن سوال فکر کند.
متن کتاب

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.