سرباز پیسفول
Private Peaceful
نویسنده کتاب
مایکل مرپورگو
ناشر کتاب
انتشارات او
مترجم کتاب
ویژگی های سرباز پیسفول
| کد کتاب : | 12928 |
|
مترجم : |
ستاره پورعبداله |
|
شابک : |
978-6005810639 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
126 |
|
سال انتشار شمسی : |
1396 |
|
سال انتشار میلادی : |
2003 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
— |
24,000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی سرباز پیسفول
معرفی سرباز پیسفول
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
تحریرهایی موجز از کتاب سرباز پیسفول
صدای چارلی را می شنوم. چشم های پر از اشکم را دیده و می داند که ترسیده ام. چارلی همیشه همه چیز را می داند. او سه سال از من بزرگ تر است، در نتیجه همه کاری کرده و از همه چیز باخبر است. تازه، قوی هم هست و در کول کردن مهارت خاصی دارد. این را که می گوید روی کولش می پرم و محکم خودم را به او گره می زنم. سعی می کنم که با چشم های بسته جوری گریه کنم که صدای زارزار گریه کردنم به گوش دنیا نرسد. ولی هر کار می کنم نمی توانم جلوی گریه هایم را بگیرم. چون می دانم که امروز صبح -برخلاف تعریف هایی که مادر می کرد- قرار نیست هیچ اتفاق جالب و هیجان انگیزی بیفتد. بلکه همه چیز درست برعکس، می تواند پایان شروع من باشد. همان طور که دست هایم را دور گردن گرد چارلی حلقه زده ام به آخرین لحظات آزادی ام فکر می کنم و مطمئنم عصر که به خانه برمی گردم، دیگر آن انسان قبلی نیستم. تا چشم هایم را باز می کنم، نگاهم به کلاغی مرده می افتد که با منقار باز از نرده ها آویزان است. به نظر می رسد یک نفر، درست وقتی که کلاغ شروع به آواز خواندن کرده، تیر خلاص را به حنجره اش خوابانده، و صدای خشنش آرام آرام خاموش شده. جسدش در حال تاب خوردن است و پرهایش بی توجه به مرگ هنوز باد را جذب وجودشان می کنند. دوستان و خانواده اش، بین شاخ و برگ درختان نارون، درست بالای سر ما، قارقار خشم ناک و سوگوارشان را سر داده اند، ولی من دلم هیچ به حال کلاغ نمی سوزد. شاید همان کلاغی بود که به لانه ی سینه سرخ من حمله کرد و تخم هایش را دزدید. پنج جوجه آینده ام. وقتی آن ها را لمس می کردم گرم و زنده بودند. درست به یاد دارم! دانه دانه شان را از لانه بیرون می بردم و بر پهنای کف دستم مثل یک مادر از آن ها مراقبت می کردم. راستش ته دلم می خواستم آن ها را روی قوطی حلبی بگذارم و مثل چارلی با تیرکمان بزنم و بترکانم.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.