خزه
Le mue
نویسنده کتاب
هربر لوپوریه
ناشر کتاب
انتشارات نگاه
مترجم کتاب
احمد شاملو
ویژگی های خزه
| کد کتاب : | 14132 |
|
مترجم : |
احمد شاملو |
|
شابک : |
978-9646736160 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
399 |
|
سال انتشار شمسی : |
1402 |
|
سال انتشار میلادی : |
1976 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
18 |
|
: |
9 آبان |
210,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی خزه
معرفی خزه
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
“خزه” از روندی خطی برخوردار بوده و فرایندی مستقیم و رو به جلو را طی می کند. “هربر لوپوریه” موفق شده تا با بیانی ساده و بدون ایجاد کلافی سردرگم از وقایعی که اتفاق افتاده، داستان زندگی این مرد را به طرز جالبی از زبان خودش ارائه کند. نویسنده برای اینکه بتواند به چنین مهمی دست یابد و با مخاطب نیز ارتباط برقرار کند، از موضوعات حیاتی و مهمی همچون عشق و آزادی بهره می برد و قصه ی مردی با مشکلات روحی فراوان را روایت می کند که به نظر می رسد دیگری امیدی در زندگی ندارد و می خواهد با چنگ و دندان خود را از این بحران بیرون بکشد. به این طریق مخاطب قدم به قدم با این مرد که تلاش می کند امید و عشق را در زندگی باز یابد و به آرامش و صلحی درونی دست یازد، همراه می شود.
از آنجایی که تمام داستان “خزه” در زمان اشغال فرانسه اتفاق می افتد، “هربر لوپوریه” نگاهی ویژه به تقابل مردم در برابر اشغالگران داشته و تلاش می کند تا این نزاع های روزمره در برابر نازی ها را با مسائل ریز و درشت از نوشیدن یک بطری شراب گرفته تا مخاطراتی که زندگی مردم را در زمان اشغال نظامی و جنگ تهدید می نمود، به تصویر بکشد.
تحریرهایی موجز از کتاب خزه
از پنجره ی اتاقم که هم کف بود ساعت ها به کوچه ی خالی نگاه می کردم. انگار امیدوار بودم از بیرون اشاره ئی بشود، از بیرون نمی دانم چه پیشامدی بشود که مرا از آن بی حسی و بی حوصله گی وحشتناک دربیاورد… اما جز سربازهای آلمانی که تو کوچه پرسه می زدند و مثل اراذلی که برای اولین بار به جاهای ممنوعی می روند این ور و آن ور را می پائیدند دیارالبشری به سراغ محله ی آرام من نمی آمد… آن ها اغلب دوتا دوتا گشت می زدند و تخت پوتین های سربازی شان را در سکوت رو زمین می کشیدند و به طرز محسوسی وحشت داشتند که نکند ناگهان از جلو خان ساختمانی مورد حمله قرار بگیرند.
یک بعدازظهر آفتابی که دختربچه ی سرایدار ما جلو در خانه داشت برای خودش بازی می کرد دوتا از این جهانگردهای اجباری ایستادند مدتی تماشایش کردند. یک جور تاثری تو چشم های آن دو دیدم. آن ها هم دنبال محبت می گشتند.
پس از لحظه ئی یکی شان یک تخته شکلات درآورد دراز کرد طرف بچه.
دخترک دست هایش را پشت سرش قایم کرد و یکهو دوید طرف خانه.
سرباز آمد دم پنجره ی من و با حرکتی که به دست هایش داد خواست به اصطلاح مرا شاهد بگیرد. آنچه را که به زبان نمی توانست بیان کند صورتش به وضوح و با صراحت بسیار بیان می کرد.
شکلات را گذاشت لب پنجره ی من و گفت:
ــ دوست؟
بی این که چیزی بگویم نگاهش کردم. قیافه ی گیرائی داشت. چشم هایش روشن و قشنگ بود.
رفیقش احمقانه هرهر می کرد.
سرخورده رفتند پی کارشان. آن وقت من شکلات را برداشتم و آن قدر خوردم و خوردم که دلم را زد.
عـلاجی برای حال خودم نمی شناختم.
دوائی برای درد خودم نمی دیدم.
از خودم و از وطنم و از آینده ی نسل بشر نومید شده بودم.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.