تخم شر
Tokhm-e Shar
نویسنده کتاب
بلقیس سلیمانی
ناشر کتاب
انتشارات ققنوس
مترجم کتاب
ویژگی های تخم شر
| کد کتاب : | 40472 |
|
شابک : |
978-6220403333 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
471 |
|
سال انتشار شمسی : |
1400 |
|
سال انتشار میلادی : |
2020 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
3 |
|
: |
27 آبان |
120,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی تخم شر
معرفی تخم شر
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
“بلقیس سلیمانی” داستان “تخم شر” را از سال های ابتدایی دهه ی هفتاد شروع می کند و در اوایل دهه ی هشتاد به انتها می رساند. اما آنچه در این بین به تصویر کشیده می شود، عشق و امید و گناه نسل های پیشین است که در گذشته ی تاریخی، فرهنگی و اجتماعیشان سو سو می زند و منبع ادراک برای نسل جدید است. آنچه “بلقیس سلیمانی” در رمان “تخم شر” به دنبال آن است، یافتن معنای حیات برای انسان هایی است که در ورطه ی عشق و زندگی هبوط کرده اند. برای یک گروه، عشق، ارمغان رستگاری است که او را می رهاند و برای دیگری، پرچم فریب و پلیدی است که بر فراز سلسله جبال فقدان معنا به اهتزاز درآمده است. هر یک رویکردی در برابر عشق پیش می گیرند؛ یکی تنها و در سکوت، انزوای تحمیلی عشق را زندگی می کند تا بمیرد و دیگری مرگی از مبارزه با این حجم فریب و بی معنایی را به جان می خرد. در “تخم شر” حق با کدام است؟ آیا اصلا حقی وجود دارد؟
تحریرهایی موجز از کتاب تخم شر
ماهرخ حدود ساعت دو و نیم بعد از نصف شب، جایی بین اردستان و کاشان در یک شب تابستانی عاشق سهراب شد . ستاره ها بودند ، نه که نباشند ، اما او در پرتو نور خیره کننده اتوبوس تعاونی هفت دل به سهراب سپرد . ستاره ها چسبیده بودند به انتهای آسمان و اگر سوسویی داشتند ، که داشتند ، ماهرخ ندید و نمی خواست هم ببیند . بعدها هم سعی نکرد ستاره ها را به یاد بیاورد . نور بود ، چه نیازی به آن ها بود. ماهرخ در آن نیمه شب ، در خنکای کویر ، عاشق جوانکی شد که ، آن طور که ماهرخ تصور می کرد ، با عیسی مسیح مو نمی زد . تازه مسیح باز مصلوب کازانتزاکیس را خوانده بود و دنبال شمایل مانولیوس و عیسی مسیح در اطرافش می گشت . سهراب زانو زده بود جلو اتوبوس و ریش های تنگ و بلندش را ، که غرق خون بودند ، هرچند لحظه یک بار مشت می کرد . انگار می خواست خون را کف دستش جمع کند ، کرد . اما برخلاف انتظار ماهرخ خون را به آسمان نپاشید ، کف دستش را مالید به زانویش و شلوار رنگ روشنش را خونی کرد.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.