تانگوی شیطان
Satantango
نویسنده کتاب
لسلو کراسنا هور کایی
ناشر کتاب
انتشارات نگاه
مترجم کتاب
ویژگی های تانگوی شیطان
| کد کتاب : | 114 |
|
مترجم : |
سپند ساعدی |
|
شابک : |
978-600-376-093-6 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
288 |
|
سال انتشار شمسی : |
1402 |
|
سال انتشار میلادی : |
1985 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
6 |
|
: |
19 شهریور |
395,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی تانگوی شیطان
معرفی تانگوی شیطان
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
تحریرهایی موجز از کتاب تانگوی شیطان
Compact, cleverly constructed, exhilarating, and possessed of a distinctive, compelling vision.
موجز، خوش ساخت، سرزنده و دارای بینشی ویژه و هیجان انگیز.
Guardian
The story is haunting, pleasantly weird, and, ultimately, bigger than the world it inhabits.
این داستان به یاد ماندنی، به شکل زیبایی عجیب و در نهایت، بزرگ تر از دنیایی است که در آن اتفاق می افتد.
New York Times Book Review
Profoundly unsettling.
بسیار ژرف و نفس گیر.
New Yorker
خلاصه های کوتاه از کتاب تانگوی شیطان
بعضی چون سوارکاران بر صندلی هایی با روکش چرم مصنوعی قرمز نشسته اند، گوشی تلفن در یک دستشان است و فنجانی قهوه که بخار از آن بلند می شود، در دست دیگرشان. در سرتاسر اتاق زنان پا به سن گذاشته ای که به چوب جارو می مانند، پشت ماشین تحریرهایشان نشسته اند و با انگشت به دکمه ها نوک می زنند.
زمان به کندی می گذشت، خوشبختانه ساعت شماطه دار مدت ها پیش از کار افتاده بود و تیک تاکی در کار نبود تا گذر زمان را به یادشان بیاورد، با این وجود زن حین هم زدن خوراک پاپریکا نگاهش را از عقربه های بی حرکت آن نمی گرفت. هر دو مرد بی حوصله پشت میز نشستند، بخار از بشقاب های پیش رویشان بلند می شد و با وجود غرولند زن که اصرار می کرد زودتر غذایشان را بخورند، حتی به قاشق هایشان دست نمی زدند. «چتونه؟ چرا غذا نمی خورین؟ می خواین شب وسط راه تو بارون و گل و شل بخورینش!؟»
زن اشمیت با تندی گفت: «آخه ما کجا رو داریم بریم! به اولین شهر نرسیده پلیس دستگیرمون می کنه! حالیت نیست؟ اصلا نمی پرسن کی هستیم، از کجا اومدیم!» فوتاکی با خشم جواب داد: «چرا مزخرف می گی؟ یه خروار پول داریم، لازم نیست تو یکی…» زن حرفش را قطع کرد: «دقیقا به خاطر پولا می گم! تو شاید یه جو عقل تو کله ت باشه! ولی اون چی؟! با این صندوق قراضه… عین گداگشنه ها!» فوتاکی برافروخته گفت: «بسه دیگه! تو لازم نکرده خودتو قاطی این چیزا کنی! همین که خفه خون بگیری کافیه.»

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.