باب اسرار

Bab-ı Esrar

نویسنده کتاب

احمد امید

ناشر کتاب

انتشارات ققنوس

مترجم کتاب

ارسلان فصیحی

ویژگی های باب اسرار

















کد کتاب : 11548

مترجم
:


ارسلان فصیحی



شابک
:

978-600-278-461-2

قطع
:

رقعی

تعداد صفحه
:

448

سال انتشار شمسی
:

1398

سال انتشار میلادی
:

2008

نوع جلد
:

شومیز

سری چاپ
:

3


:

58,000 تومان

در انبار موجود نمی باشد

در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ می‌گردد.

نحوه ارسال

بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”

معرفی باب اسرار

به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما می‌توانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.

کتاب باب اسرار، رمانی نوشته ی احمد امید است که نخستین بار در سال 2008 انتشار یافت. داستان این رمان جذاب و دلنشین به ماجرای اسرارآمیز شور عشقی می پردازد که بیش از هفت قرن به زندگی ادامه داده است: شعله ی عشقی که اولین بار میان مولانا جلال الدین رومی و شمس تبریزی شروع به گداختن کرد. این داستان به رمز و راز مربوط به جنایتی هفتصد ساله نیز می پردازد: ماجرای به قتل رسیدن شمس تبریزی. استفاده ی احمد امید از زبانی غنی و چندوجهی که با عناصری از داستان های فانتزی ترکیب شده، اثری منحصر به فرد را پدید آورده که سوالات جذاب و مهمی را درباره ی مذهب و اعتقادات طریقت مولویه (یکی از طریقت های آیین صوفی) مطرح می کند. احمد امید با نگاهی نو، به ارتباط میان مردم و مذهب، و عشق و ایمان می پردازد؛ ارتباطی که درست مانند هفتصد سال پیش، همچنان محکم و پابرجا باقی مانده است.

تحریرهایی موجز از کتاب باب اسرار

More than just a thriller, it is a book of secrets.

بیش از فقط یک داستان تریلر، کتابی از اسرار.

Amazon

خلاصه های کوتاه از کتاب باب اسرار

جا خوردم. چشم هایم را باز کردم. ابتدا به زن بغل دستی ام نگاه کردم. نه، دیگر کاری به کارم نداشت: به تابلوی الکترونیکی بالای سرمان چشم دوخته بود و می کوشید بفهمد هواپیما کی به زمین می نشیند. کنجکاوانه برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم… دو صندلی پشت سرم خالی بود. جلوم را نگاه کردم… دختری جوان با دوست پسرش نشسته بود. نبود، آن دور و بر کسی نبود که مرا صدا بزند «کیمیا». حتما خواب دیده بودم. اما مگر خوابیده بودم؟ لابد همین که چشم هایم را بسته ام خوابم برده. انگار دوباره همان صدا را شنیدم. نه، این بار فقط به یاد می آوردم. «کیمیا… کیمیا خاتون!» خیلی وقت بود کسی با این اسم صدایم نکرده بود.

ای کاش ترک ها را اصلا نمی شناختم، ای کاش قبلا به این شهر پا نگذاشته بودم. آهی از سر بی حوصلگی کشیدم، اما آه کشیدن دیگر فایده ای نداشت. کار از کار گذشته بود: این هم صرفا کاری بود مثل بقیه ی کارها. مثلا چه فرقی داشت با ریودوژانیرو که شش ماه قبلش رفته بودم؟ تازه، در مورد برزیلی ها هیچ چیز نمی دانستم. اما در این کشور خیلی هم غریبه حساب نمی شوم. بله، دیگر باید خودم را وقف کار می کردم.

غم به بیشتر آدم ها نمی آید، اما به صورت پدرم زیبایی غریبی می افزود. مادرم عاشق این غم بود. زیر لب می گفت: «مرد دیگه ای ندیده ام که غم انقدر بهش بیاد» و می بوسیدش. پدرم انگار خجالت می کشید، راستش خوب یادم نمانده. اما صورت ظریف و پژمرده و غم نهفته در چشم هایش را هیچ گاه نتوانستم فراموش کنم. تازه، خیلی هم دلم می خواست فراموش کنم…

محصولات مرتبط با باب اسرار

نظرات
0 بررسی
0
0
0
0
0

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “باب اسرار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

محصولات جدید در بوک از ما