کلیله و دمنه
بر اساس قدیمی ترین نسخه
Kalila and Demna
نویسنده کتاب
ابوالمعالی نصرالله منشی
ناشر کتاب
انتشارات جمهوری
مترجم کتاب
ویژگی های کلیله و دمنه
| کد کتاب : | 15656 |
|
شابک : |
978-6005687002 |
|
قطع : |
وزیری |
|
تعداد صفحه : |
429 |
|
سال انتشار شمسی : |
1399 |
|
سال انتشار میلادی : |
2010 |
|
نوع جلد : |
زرکوب |
|
سری چاپ : |
2 |
|
: |
8 آبان |
350,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کلیله و دمنه
معرفی کلیله و دمنه
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
اما بپردازیم به معرفی داستان های این دو شغال محبوب با نام های “کلیله و دمنه” که می توان گفت آوازه ی آنان کم وبیش به گوش اغلب مخاطبان رسیده است. رهاورد اتفاقات و رویدادهایی که برای “کلیله و دمنه” رخ می دهد، داستان های عبرت آموزی است که سینه به سینه میان نسل های مختلف چرخیده و اکنون به دست ما رسیده است. این داستان ها اغلب به هم پیوسته اند و مربوط به حیواناتی هستند که در اجتماع کنار هم قرار گرفته اند؛ همچون تمام جامعه ها، آن ها نیز با هم صحبت می کنند، دچار نزاع می شوند، همدیگر را یاری می دهند و گاه علیه یکدیگر دسیسه چینی می کنند. به عبارتی جامعه ای که “کلیله و دمنه” در آن حضور دارند، استعاره ای است از جوامع انسانی با نماد های مختلف، که حکایت های آموزنده ای را به خوانندگان منتقل می کنند.
تحریرهایی موجز از کتاب کلیله و دمنه
آورده اند؛ بازرگانی بود اندک مایه که قصد سفر کردن داشت. بازرگان صد من آهن داشت که در خانه دوستی تمام آن را به رسم امانت گذاشت و رفت؛ اما دوست این امانت را فروخت و پولش را خرج کرد. بازرگان، روزی به طلب آهن امانتی اش نزد وی رفت. مرد گفت: آهن تو را در انبار خانه نهادم و مراقبت تمام کرده بودم، اما آنجا موشی زندگی می کرد که تا من آگاه شوم همه را بخورد چیزی ازآن باقی مگذاشت.
بازرگان در جواب آن مرد چنین پاسخ داد: راست می گویی! موش خیلی آهن دوست دارد و دندان او برخوردن آن قادر است. دوستش خوشحال شد و پنداشت که بازرگان قانع گشته و دل از آهن برداشته و داستانش را باور کرده است. پس گفت: امروز به خانه من مهمان باش. بازرگان گفت: فردا باز آیم. بازرگان ازخانه آن مرد رفت و چون به سر کوی رسید، پسر مرد را با خود برد و پنهان کرد. چون بجستند از پسر اثری نشد. پس ندا در شهر دادند تا پی از آن پسر گیرند.
بازرگان گفت: من عقابی دیدم که کودکی می برد. مرد فریاد برداشت که دروغ و محال است، چگونه می گویی عقاب کودکی را ببرد؟ بازرگان خندید و گفت: در شهری که موش صد من آهن بتواند بخورد، عقابی کودکی بیست کیلویی را نتواند گرفت؟ مرد دانست که قصه چیست و در پاسخ بازرگان گفت: آری موش نخورده است! پسر باز ده و آهن بستان. به راستی که هیچ چیز بدتر از آن نیست که در سخن کریم و بخشنده باشی ودر هنگام عمل سرافکنده و خجل!

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.