دلتنگی
La noia
نویسنده کتاب
آلبرتو موراویا
ناشر کتاب
انتشارات افراز
مترجم کتاب
فرامرز ویسی
ویژگی های دلتنگی
| کد کتاب : | 3940 |
|
مترجم : |
فرامرز ویسی |
|
شابک : |
9789647640992 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
328 |
|
سال انتشار شمسی : |
1391 |
|
سال انتشار میلادی : |
1960 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
4 |
|
: |
— |
280,000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی دلتنگی
معرفی دلتنگی
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
موراویا در این رمان کشف می کند که «نه با تملک چیزها، و نه با تجزیه و تحلیل آنها، که فقط با درک و پذیرش آزادی و استقلال هستی آنهاست که می توان ارتباط عمیقی با پدیده ها برقرار کرد.» او در جریان رمان و فرآیندی که طی می کند، بر این موضوع تأکید می ورزد که «به واقعیت عینی نمی توان رسید، فقط می توان درباره اش به تأمل نشست.»
این رمان تصویری موجز از پدیده ی عشق در قرن مالیخولیایی بیستم ارائه می دهد، از این رو نگاهی نو و بکر به مقوله ی عشق نیز هست؛ آدمی، که همیشه در جستجوی ارزش های از دست رفته اش ناگزیر به سقوط های عاطفی و روحی مکرر است؛ آن هم در طی نوعی زندگانی آکنده از دلتنگی و سرگشتگی. از این رو، گویی این رمان تصویری مشترک از تقدیر نومیدانه ی انسان در همیشه است؛ که او را دیگر میعادی مقدر نیست.
تحریرهایی موجز از کتاب دلتنگی
این یکی برخلاف همه ی زنان د یگر آتلیه ی بالستیری که شق و رق بود ند و سری به سوی آتلیه ی نقاش پیر د اشتند ، د ر اطراف حیاط به آرامی قد م می زد . ظاهرا و د رحالی که با حرکات آرامی گام برمی د اشت و آستین هایش را بالا زد ه بود ، چیزی را بررسی می کرد . گویی برخلاف همه که به سوی خانه ی بالستیری می رفتند ، او د ر همان لحظه چیزی را جست وجو می کرد ، همه چیز را و چیزهای د یگری را که نمی توانست تشخیص د هد . یک روز، مثل همیشه د ر اطراف حیاط نگاهی به سوی آتلیه ی من اند اخت و وارد ساختمان شد . من روی سه پایه ام نزد یک پنجره نشسته بود م و از پشت شیشه د ید م که او لبخند ی زد …
من روزی- اندک زمانی بعد از این که دست از نقاشی کشیدم- طبق معمول ناهار هفتگی نزد مادرم رفتم. در واقع، این ناهار کمی خصوصی بود. آن روز، در آن جا جشن سالگرد تولد من و مادرم برپا بود. به فرض این که من این موضوع را فراموش کرده باشم. ولی، او به خاطر داشت و صبح همان روز با تلفن و با خواستی قلبی آن را به یادم انداخت و به روش تحسین برانگیز و با تشریفات خاصی، آن را اطلاع داد:
روزی که آن مسئله ی بی رحمانه اتفاق افتاد، تصمیم گرفتم از سسیلیا جدا شوم. بعد، انگار به او گفتم که برای دو هفته به جایی می روم. سرانجام، بهانه ای پیدا کردم تا از هم جدا شویم. گاهی، پنداری طی آن مدت، اصلا از دلتنگی در رنج نبودم. دلتنگی، مثل سابق ظاهر نشد. به نظرم، این موضوع بستگی خاصی به شخص معشوقه ی کوچولویم داشت. به یاد دارم که شنیدم، صدای زنگ طنین انداز شد. زنگ زدنش، به روش شناخته شده ای سریع و مردد بود. به سختی نفس محتاطانه ی غیر قابل تحملی می کشیدم و بعد، با تمام چیزهایی که پس از ورود سسیلیا در آتلیه ام گذشت، به نظرم در بی حالی احمقانه و گنگی غرق می شدم.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.