سرگشتگان
Los desorientados
نویسنده کتاب
امین معلوف
ناشر کتاب
انتشارات روزنه
مترجم کتاب
حمیدرضا مهاجرانی
ویژگی های سرگشتگان
| کد کتاب : | 12747 |
|
مترجم : |
حمیدرضا مهاجرانی |
|
شابک : |
978-9643345808 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
566 |
|
سال انتشار شمسی : |
1399 |
|
سال انتشار میلادی : |
2018 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
8 آبان |
360,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی سرگشتگان
معرفی سرگشتگان
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نویسنده که خود با حسرت زندگی بدون جنگ در سرزمین مادری اش دست و پنجه نرم کرده، این حسرت را در قالب خاطرات آدم به خواننده نشان می دهد و ذهن مخاطب را همچون ذهن یک مهاجر رنج دیده، از سوالات دردناک و بی شماری که تا ابد بدون پاسخ می مانند پر می کند. سوالاتی همچون چرایی و هدف جنگ و دو راهی هایی که در ذهن جوانان عاشق میهن برای ترک دیار یا ایستادگی و مقاومت شکل گرفت. سرگشتگان نشان می دهد که هر دو مسیر این دو راهی سوختن و شکاف بود و از دست رفتن یک زندگانی شاد در کنار هم وطنان. سید حمیدرضا مهاجرانی رمان سرگشتگان را از این نویسنده ی مشهور لبنانی که برنده ی جوایز متعددی هم بوده به فارسی ترجمه کرده و انتشارات روزنه آن را به چاپ رسانده است.
تحریرهایی موجز از کتاب سرگشتگان
وقتی آدم از خواب بیدار شد هنوز فضای اتاق تاریک بود. نگاهی به ساعتش که روی پاتختی گذاشته بود انداخت. عقربه ها ساعت شش و ربع صبح را نشان می دادند. پرده های اتاق را کشید، اشعه های طلایی خورشید چون مهمانی عزیز به درون اتاق تابید و فضای آن را غرق در روشنایی کرد. آدم هنوز حوله پالتویی را به تن داشت و بیژامۀ نو هنوز توی بسته بندیش بود. ولی کسی آن را از روی تخت برداشته و به همراه دیگر لباس ها توی کیسه روی میز گذاشته بود. سر شب که آدم روی تخت افتاد تا صبح به خوابی عمیق فرورفت، حال آنکه طبق قرار باید برای صرف شام به طبقۀ همکف می رفت و به میزبانانش می پیوست. حتما آنها برای خبرکردنش آمده بودند بالا و وقتی دیده بودند تا این حد مست خواب است تصمیم گرفته بودند بیدارش نکنند. دوباره دوش گرفت و صورتش را اصلاح کرد و لوسیون بعد از اصلاح زد. لباسش را پوشید و از اتاق خارج شد. یک دختر جوان که پیش بند سفیدی بسته بود و پشت در انتظارش را می کشید. او را به سمت بالکن راهنمایی کرد، جایی که در روشنایی روز میزبانانش سر میز نشسته بودند و مشغول صرف صبحانه بودند. رامز در حالی که از ته دل می خندید گفت: «از بخت خوش، ما برای شام منتظرت نماندیم!» آدم عذرخواهی کرد، و دنیا به قصد دفاع از میهمان در برابر متلکی که شوهرش به او انداخت گفت: – این روش درستی نیست که سر صبحی از مهمانمان این طوری استقبال شود. تو باید از او بپرسی خوب خوابیدی! شوهرش که همچنان داشت می خندید گفت: – نیازی به این پرسش نیست. من خودم با همین دو تاچشمم دیدم که چقدر راحت خوابیده بود. هزار ماشاءالله، چشم نخورد، صدای خر و پفش موتور دیزل را شرمنده کرده بود. – من واقعا با یک مرد بی ادب ازدواج کرده ام. این طور نیست؟ دنیا این را گفت و خندید. شوهرش هم خندید بعد آدم گفت: – والله اگر نظر من را می خواستی می گفتم که احتیاط کن. این مرد تربیتش اشکال دارد. ولی خب، حالا که دیگر کار از کار گذشته و بخت با تو یار نبوده. به نظر می رسید رامز که به این شکل مورد هجوم قرار گرفته می خواهد از خودش بردباری نشان بدهد و گفت: – بالاخره در گذشته جمع دوستان ما اینطوری ها بود. هرکدام از ما روی آن دیگری یک اسم گذاشته بودیم. به یکی می گفتیم بی سواد، به دیگری می گفتیم خنگ، و آن دیگری را موذی می خواندیم. با همۀ اینها فضای حاکم بر جمع مان فضای همدلی و اتحاد بود. ما واقعا همدیگر را دوست داشتیم و برای هم احترام خاصی قائل بودیم. اینطور نیست؟ آدم سرش را به نشانۀ تأیید صحبت های دوستش تکان داد، بعد همان دختر پیش بنددار با یک قوری چینی که بخار از آن متصاعد می شد پیش آمد تا برای آنها قهوه بریزد. فنجان های آنها را یکی بعد از دیگری پر کرد. وقتی او رفت رامز به همسرش گفت: -توی که هواپیما بودیم در مورد رمزی حرف می زدیم. آدم تصمیم جدی دارد که برود به دیدنش.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.