یک پیاده روی طولانی تا آب
A Long Walk to Water
نویسنده کتاب
لیندا سو پارک
ناشر کتاب
انتشارات پرتقال
مترجم کتاب
ویژگی های یک پیاده روی طولانی تا آب
| کد کتاب : | 908 |
|
مترجم : |
پونه افتخاری یکتا |
|
شابک : |
978-600-8111-40-5 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
114 |
|
سال انتشار شمسی : |
1403 |
|
سال انتشار میلادی : |
2010 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
98 |
|
: |
15 مهر |
120,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی یک پیاده روی طولانی تا آب
معرفی یک پیاده روی طولانی تا آب
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
این رمان با دو داستان در سودان آغاز می شود؛ یکی درباره ی دختری در سال 2008 و دیگری درباره ی پسری در سال 1985. دختر که نیا نام دارد، روزی دو بار برای تهیه ی آب با پای پیاده به حوضچه ای می رود که دو ساعت از خانه اش فاصله دارد. پسر که سالوا نام دارد، جزو پناهجویانی است که به دنبال خانواده ی خود و مکانی امن برای اقامت می گردد. سالوا با تحمل سختی هایی چون تنهایی، حمله ی شورشیان مسلح و مواجهه با حیوانات درنده، تا به این جا توانسته جان سالم به در ببرد. با پیشروی قصه، داستان زندگی سالوا به شکلی حیرت انگیز و تکان دهنده با داستان زندگی نیا در هم می آمیزد.
تحریرهایی موجز از کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب
Readers will be stunned by the triumphant climax.
نقطه ی اوج موفق این اثر، مخاطبین را حیرت زده خواهد کرد.
Booklist
A memorable portrait of two children in Sudan.
تصویری به یاد ماندنی از دو بچه در سودان.
Publishers Weekly
A touching narrative about strife and survival.
داستانی اثرگذار درباره ی ستیزه و بقا.
Book Page
خلاصه های کوتاه از کتاب یک پیاده روی طولانی تا آب
موقع رفتن، اصلا مجبور نبود وزن زیادی را تحمل کند؛ بازی بازی و مثلا سرخوشانه می رفت، اما هوا گرم بود و با اینکه هنوز خیلی مانده بود تا ظهر، حرارت خورشید آن قدر زیاد بود که راه رفتنش را سخت تر می کرد. همین می شد که حتی اگر بین راه هیچ توقفی نمی کرد، باز هم نیمی از زمان صبح تا ظهر را طول می کشید تا به مقصد برسد.
سلوا با دست هایی درهم گره کرده و پشتی کاملا صاف،
چهارزانو رو به معلم نشسته بود. ظاهرش این طور نشـان
می داد که تمام حواسش به معلم است، اما چشم ها و
ذهنش جای دیگری بود! نگاهش را از پنجره ی کلاس دوختـه بود به فضای بیرون و جاده ی منتهی بـه خانه را می دید. معلم، عربی درس می داد، اما سلوای 11 ساله که دانش آموز خوبی به حساب می آمد و درس را از قبل خوانده بود، حالا ذهنش را آزاد گذاشته بود تا برای خودش، جایی در آن پایین های جاده بچرخد و خاطره بازی کنـد و رویا ببافد.
«کجا داریم می ریم؟ خونواده م کجان؟ کی دوباره می بینمشون؟» نمی دانست… با تاریک شـدن هوا، مردم که دیگر جلوی پایشان را نمی دیدند، توقف کردند. اول، همه اینجا و آنجا ایستاده بودند و آهسته و زمزمه کنان حرف می زدند و یا از ترس، سـاکت شـده بودند. کمی بعد، چندتا از مردها جمع شدند و چند دقیقه ای باهم بحـث کردند. یکی از آن ها داد زد: «بر اساس روسـتاهاتون گروه بندی بشین. این جوری حتما یه آشنا پیدا می کنین.» مرد دیگری از جایی دیگر گفت: «لون آریک! روستای لون آریک بیان اینجا.» خیالش راحت شـد؛ این اسم روستایشان بود.»

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.