کتاب جنگی که نجاتم داد
The War That Saved My Life
نویسنده کتاب
کیمبرلی بروبیکر بردلی
ناشر کتاب
انتشارات پرتقال
مترجم کتاب
مرضیه ورشوساز
ویژگی های کتاب جنگی که نجاتم داد
کد کتاب:
925
شابک:
978-600-811168-9
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
264
سال انتشار شمسی:
1404
سال انتشار میلادی:
2015
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
46
399,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب جنگی که نجاتم داد
معرفی کتاب جنگی که نجاتم داد
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب جنگی که نجاتم داد
آدا، دختری نه ساله با پاهای معلول است که هیچ وقت خانه ی کوچکش را ترک نکرده است. مادر آدا، آنقدر از معلولیت دخترش احساس خجالت و تحقیر می کند که اجازه نمی دهد او از خانه خارج شود. به همین خاطر، زمانی که قرار می شود جِیمی، برادر کوچکتر آدا، برای فرار از خطرات جنگ از لندن خارج شود، آدا حتی یک لحظه هم وقت تلف نمی کند و برای پیوستن به جیمی، مخفیانه از خانه خارج می شود. به این شکل، ماجراجویی جدید آدا و همچنین سوزان اسمیت، زنی که مجبور می شود مراقب این دو بچه باشد، آغاز می شود. همزمان با این که آدا به خود یاد می دهد که چگونه سوار اسب شود، چگونه بخواند و مراقب جاسوس های آلمانی باشد، به تدریج اعتماد کردن به سوزان را هم می آموزد و سوزان هم رفته رفته، عاشق آدا و جیمی می شود. اما گذشته از همه ی این ها، آیا رابطه ی میان این سه شخصیت به اندازه ای محکم هست که آن ها را در طول جنگ در کنار یکدیگر نگه دارد؟
درباره نویسنده کتاب کیمبرلی بروبیکر بردلی
ویژگی های کتاب جنگی که نجاتم داد
- جزو لیست پرفروش ترین های نیویورک تایمز
- نشان افتخار نیوبری سال 2016
- برنده ی جایزه ی ویلیام الن وایت سال 2016
- برنده ی جایزه ی اشنایدر فمیلی سال 2016
- برنده ی جایزه ی ادیسه سال 2016

گفت و شنودهایی درباره کتاب جنگی که نجاتم داد
داستانی که به شکلی استثنایی تکان دهنده است.
درگیرکننده، گزنده و پرظرافت.
رمانی پرشور و صادقانه.
خلاصه هایی از کتاب جنگی که نجاتم داد
«آدا! بیا کنار از پشـت اون پنجره!» صدای فریاد مام اسـت. بازویم را گرفت و آنقدر محکم کشید که از روی صندلی افتادم و به زمین کوبیده شدم. «می خواستم به استیون وایت سلام کنم، همین.» می دانستم که نباید جوابش را بدهم، اما بعضی وقت ها دهانم زودتر از مغـزم کار می کرد. نمی دانم چرا آن تابستان شجاع شده بودم.
داستانی که می گویم، چهار سـال پیش شـروع شـد؛ اول تابستان 1939. انگلستان در آستانه ی یک جنگ جدید بود، همین جنگی که الان درگیرش هستیم. بیشتر مردم ترسـیده بودند. من ده ساله بودم، البته آن زمان سنم را نمی دانستم. درباره ی هیتلر چیزهایی شنیده بودم، حرف های تکه پاره و فحش هایی که از خیابان به پنجره ی من در طبقه ی سوم می رسید، امـا جنگ با او یا هر کشـور دیگری برایم کوچکترین اهمیتی نداشت. شاید با توجه به چیزهایی که تا الان گفته ام، فکر کنید که من با مادرم در جنگ بودم، درحالی که اولین جنـگ در ماه ژوئن همان سال، جنگ من و برادرم بود.
بعد مام بیرون می رفت؛ یا برای خرید یا برای حـرف زدن با بقیه ی زن های خیابان. بعضی وقت ها جیمی را با خودش می برد، اما بیشتر مواقع تنها می رفت. غروب ها سر کار می رفت. من به جیمی چای می دادم و برایش آواز می خواندم و می خواباندمش. تا جایی که یادم می آید، زندگی من همیشه همین بوده است؛ روزهایی که جیمی هنوز پوشک می پوشید و آنقدر کوچک بود که نمی توانست بگوید دستشویی
دارد.
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.