کتاب آراز
مجموعه ادبیات آذربایجان
Secilmiş Əsərləri
نویسنده کتاب
عبدالله شایق
ناشر کتاب
انتشارات نگاه
مترجم کتاب
ودود مردی
ویژگی های کتاب آراز
کد کتاب:
150520
شابک:
978-6222675509
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
264
سال انتشار شمسی:
1403
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
1
290,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب آراز
معرفی کتاب آراز
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب آراز
کتاب پیش رو به قلم نویسندهای به نگارش درآمده که درونمایهی آثار هنریاش را میهندوستی، انقلاب، نابرابریهای اجتماعی و طبقاتی و زندگی کارگران و زحمتکشان تشکیل میدهد. او رمان آراز را در سالهای 1936 و 1937 نوشت که در سال 1938 به چاپ رسید. این اثر در فرگشت ژانر رمان تاریخی آذربایجان از گامهای مهم محسوب میشود. رمان با نثری شاعرانه گوشهای از پیکار انقلابی کارگران باکو را روایت میکند.
درباره نویسنده کتاب عبدالله شایق

خلاصه هایی از کتاب آراز
ا، شیدا، تو کجا، اینجا کجا؟ راه گم کردهای؟
و چشمان آکنده از شگفتیاش را به او دوخت. شیدا پنداری از خواب بیدار شده باشد، چشمانش در آراز دوخته شد:
ـ زنده باشی، آراز، عجب صدایی داری! (سپس با دقت به دخمة کوتاه و سپس به نان و پیاز داخل سفرة او نگریست. این وضعیت پنداری فرصت مناسبی را برای وارد شدن به اصل مطلب فراهم کرده باشد، شیدا آن را از کف نداد و افزود:) فقر برازندة تو نیست. تو الان باید خانة خوبی داشته باشی، هر روز در حیاط زیر سایة درخت چنار بلندی بنوازی و آواز بخوانی… خدمتکارها کباب را داغداغ با سیخ بیاورند و سر سفرهات بگذارند… تو هم آن را با شراب قرمز نوش جان کنی. نگاه کن، به این میگویند زندگی. وگرنه دخمة مرغدانیمانند و این انجیر کال و این سفرة فقیرانه اصلا برازندة تو نیست. (شیدا با گفتن این سخنان دستش را با خودستایی به سینهاش کوبید و افزود:) یک نگاهی بهم بینداز، الان مثل خان زندگی میکنم.
آراز با صدای کلفتی توأم با پوزخند گفت:
ـ بنشین، بنشین، تو غصة مرا نخور، من به حرفهای آدمی که با دستهای لرزان سنگ و ترازو را چسبیده باشد، باور ندارم. امثال شما اگر پول روی پول نگذارید، دقمرگ میشوید.
شیدا نشست و پرسید:
ـ تو مرا اینطور شناختهای؟
آراز پاسخی نداد و لبخند زد:
ـ بگو ببینم، چه عجب از این طرفها؟
ـ عجله نکن، میفهمی، اما حرفات خیلی بهم برخورد. من خیلی وقت است که عطای بقالی را به لقایش بخشیدهام.
ـ میدانم، میدانم!
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.