قلعه اوترانتو
The Castle of Otranto
نویسنده کتاب
هوراس والپول
ناشر کتاب
انتشارات ققنوس
مترجم کتاب
مهرداد وثوقی
ویژگی های قلعه اوترانتو
| کد کتاب : | 144976 |
|
مترجم : |
مهرداد وثوقی |
|
شابک : |
978-6220405450 |
|
قطع : |
پالتویی |
|
تعداد صفحه : |
214 |
|
سال انتشار شمسی : |
1403 |
|
سال انتشار میلادی : |
1764 |
|
نوع جلد : |
سلفونی |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
24 مهر |
250,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی قلعه اوترانتو
معرفی قلعه اوترانتو
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
تحریرهایی موجز از کتاب قلعه اوترانتو
روز تولد کونراد جوان برای برپایی مراسم ازدواج تعیین شده بود. هنگامی که مدعوین در نمازخانه ی قلعه گرد آمده بودند، و همه چیز مهیا بود تا آن آئین ربانی آغاز شود، شخص کونراد غایب بود. مانفرد، که کوچک ترین تأخیری اسباب بی صبری اش می شد و مشاهده نکرده بود پسرش مجلس را ترک گوید، یکی از ملازمانش را روانه کرد تا امیرزاده ی جوان را احضار کند. خادم، که آن قدر بیرون نمانده بود که بشود گمان برد از حیاط عبور کرده و به عمارت کونراد رسیده باشد، دوان دوان و از نفس افتاده بازگشت؛ سراسیمه، با نگاهی مبهوت و کف بر دهان. هیچ نگفت، اما به حیاط اشاره کرد. حاضران از هراس و حیرت بر جای میخکوب شده بودند. امیر بانو هیپولیتا، بی آن که بداند قضیه چیست، ولی مشوش و مضطرب بابت پسرش، بی حال شد و غش کرد. مانفرد، که غضبش به علت تعلل در اجرای مراسم عقد و رفتار جنون آمیز خدمتکار بر واهمه و خلجانش می چربید، آمرانه پرسید: «چه پیش آمده؟» مخاطبش پاسخی نداد، اما هم چنان به حیاط اشاره کرد؛ و سرانجام، پس از آن که آماج پرسش های مکرر شد، فریاد برآورد: «وای، کلاهخود! کلاهخود!» در آن میان، عده ای از حاضران به حیاط دویده بودند، که از آن جا همهمه ای آمیخته به ضجه، وحشت و شگفتی به گوش می رسید. مانفرد چون پسرش را هیچ جا ندید، کم کم نگرانی به جانش افتاد و شخصا رفت تا سروگوش آب بدهد و از علت آن سردرگمی غریب باخبر شود. ماتیلدا همان جا ماند و با سعی فراوان به مراقبت از مادرش مشغول شد، و ایزابلا نیز ظاهرا به همان منظور آن جا را ترک نکرد تا ناگزیر نباشد برای دامادی که، در حقیقت، زیاد مهرش را به دل نداشت، بی قراری نشان دهد. آن چه قبل از همه به چشم مانفرد آمد، گروهی از خدمتکاران بود که تلاش می کردند چیزی را بلند کنند که به نظرش رسید کوهی از پشم سمور باشد. خیره شد، بی آن که آن چه می دید باورش شود. مانفرد غضبناک نعره زد: «چه می کنید؟ پسرم کجاست؟» در جواب، عده ای دسته جمعی صدای شان بلند شد: «وای، سرورم! امیرزاده! امیرزاده، کلاه خود! کلاه خود!»

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.