حباب شیشه
The Bell Jar
نویسنده کتاب
سیلویا پلات
ناشر کتاب
انتشارات باغ نو
مترجم کتاب
گلی امامی
ویژگی های حباب شیشه
| کد کتاب : | 510 |
|
مترجم : |
گلی امامی |
|
شابک : |
978-9647425295 |
|
قطع : |
رقعی |
|
تعداد صفحه : |
256 |
|
سال انتشار شمسی : |
1384 |
|
سال انتشار میلادی : |
1963 |
|
نوع جلد : |
شومیز |
|
سری چاپ : |
1 |
|
: |
— |
20,000 تومان
در انبار موجود نمی باشد
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی حباب شیشه
معرفی حباب شیشه
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
استر گرینوود، خانمی باهوش، زیبا، فوق العاده بااستعداد و موفق است که به تدریج و شاید برای آخرین بار، در حال فرو رفتن به قعر مشکلات است. سیلویا پلات در این شاهکار تحسین شده و جاودان، با چنان ظرافتی مخاطب را به دنیای ذهنی در حال نابودی استر می برد که جنون و دیوانگی این شخصیت، کاملا ملموس و حتی منطقی و عقلانی جلوه می کند. رمان حباب شیشه، کاوشی ژرف در تاریک ترین و مخوف ترین گوشه و کنارهای ذهن بشر است و موفقیتی خارق العاده و اثر کلاسیکی جاودان به حساب می آید.
تحریرهایی موجز از کتاب حباب شیشه
Funny, harrowing, ardent and artless.
طنزآمیز، دلهره آور، سوزان و بی تکلف.
Time
With a story recounted with humor and understanding.
با داستانی که با شوخ طبعی و درک مسائل روایت می شود.
Atlantic Monthly
It describes the moment poised on the edge of chaos.
این اثر، لحظه ی ایستادن بر آستانه ی آشوب و سردرگمی را روایت می کند.
Christian Science Monitor
خلاصه های کوتاه از کتاب حباب شیشه
نمی دانستم چرا می خواهم گریه کنم ولی همین قدر می دانستم که اگر کسی از نزدیک به من نگاه می کرد یا با من حرف می زد، اشک هایم از چشمانم جاری می شد و بغضم در گلویم می ترکید و یک هفته تمام گریه می کردم. می توانستم تلاطم و لبریز شدن اشک را در خودم حس کنم، مثل لیوان آبی که لبریز است و در محل ناآرامی قرار دارد.
آن روز بعد از ظهر مادرم آن گل ها را برایم آورده بود. گفته بودم: «برای مراسم تدفینم نگهشان بدار.» قیافه ی مادر در هم رفته بود و آماده بود که بزند زیر گریه. «ولی آخر استر، یادت نمی آید امروز چه روزیست؟» «نه.» فکر کردم ممکن است روز ولنتاین مقدس باشد. »روز تولدت است.» و این لحظه ای بود که من گل ها را در آشغال دانی انداختم.
می دانستم باید ممنون خانوم گینی باشم، ولی نمی توانستم احساسی نسبت به او داشته باشم. اگر خانم گینی یک بلیت دو سره ی اروپا هم به من می داد، یا یک بلیت سفر دور دنیا، باز هم کمترین تفاوتی نمی کرد، زیرا هر کجا که نشسته بودم ، روی عرشه ی یک کشتی یا یک کافه ی خیابانی در پاریس یا بانکوک ، همچنان زیر همان حباب شیشه نشسته بودم و توی همان هوای ترشیده ی خودم می جوشیدم.

دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.