کتاب راز دختر استیو جابز
Small Fry
نویسنده کتاب
لیزا برنان جابز
ناشر کتاب
انتشارات کتابستان معرفت
مترجم کتاب
مژده محمدی
ویژگی های کتاب راز دختر استیو جابز
کد کتاب:
37450
شابک:
978-6226837378
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
480
سال انتشار شمسی:
1399
سال انتشار میلادی:
2018
نوع جلد:
شومیز
سری چاپ:
8
240,000 تومان
در صورت عدم موجودی و یا تغییر قیمت این محصول، قبل از ارسال با خریدار هماهنگ میگردد.
نحوه ارسال
بازه ارسال: بین ۷ تا ۱۰ “روز کاری”
دسته بندی های موضوعی کتاب راز دختر استیو جابز
معرفی کتاب راز دختر استیو جابز
به فروشگاه اینترنتی کتاب بوک از ما خوش آمدید! دنیایی از کتاب های متنوع و جذاب در انتظار شماست. شما میتوانید معرفی محصول مورد نظرتان رو در ادامه بخونید.
نقد و بررسی کتاب راز دختر استیو جابز
درباره نویسنده کتاب لیزا برنان جابز
ویژگی های کتاب راز دختر استیو جابز
- نامزد بهترین کتاب خودزندگی نامه گودریدز سال 2018
- از کتاب های پرفروش نیویورک تایمز

گفت و شنودهایی درباره کتاب راز دختر استیو جابز
زیبا، ادبی و حزن انگیز.
خارق العاده.
تصویری خردمندانه، فکر شده، و در نهایت مهرآمیز.
خلاصه هایی از کتاب راز دختر استیو جابز
از وقتی به یاد دارم تا هفت سالگی، من و مادرم همیشه در حال اثاث کشی به خانه ی این و آن بودیم، به خاطر اوضاع بد مالی گاهی خانه ی دوستان می ماندیم. گاهی مستأجر یک مستأجر دیگر می شدیم و از وسایل آن ها استفاده می کردیم. این روند ادامه داشت تا این که آخرین بار مستأجر کسی بودیم و او بدون اطلاع ما یخچال را فروخت. فردای آن روز مادرم با پدرم تماس گرفت و از او پول بیشتری درخواست کرد. پدرم دویست دلار به پول ماهانه ی من اضافه کرد و بعد ما به آپارتمانی در طبقه ی همکف ساختمانی در خیابان «چنینگ» در «پالوآلتو» اثاث کشی کردیم.
فردای روزی که از «تاهو» برگشتیم، پدرم از ما خواست به خانه اش برویم. چند سالی می شد که او را ندیده بودم، بعد از آن روز هم چند سال گذشت تا دوباره او را دیدم. خاطره ی دیدن خانه ی عجیب پدرم، در ذهنم آنچنان محو است که گاهی شک می کنم چنین روزی را دیده ام. او با پورشه اش دنبال ما آمد.
خانه هیچ مبلمانی نداشت، اما اتاق هایی بزرگ و دلباز داشت. در یکی از اتاق های مرطوب و بزرگ، جایی شبیه اتاق موسیقی کلیسا پیدا کردیم. جعبه ای چوبی از پدال پایی و دو اتاق با دیوارهایی پوشیده از صدها لوله ی کوچک و بزرگ. بعضی از لوله ها آنقدر بزرگ بود که می توانستم واردش شوم و بعضی کوچکتر از ناخن انگشت کوچک من بود. هر کدام در حفره ای مخصوص جا گرفته بود. من آسانسور را پیدا کردم و چندبار بالا و پایین رفتم تا اینکه بالاخره «استیو» گفت: «بسه!»
دیدگاهها
پاککردن فیلترهاهیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.